تبلیغات
طنز * داستان* مطالب آموزشی و ... - حكایت برگ سبز امان

همه در کاروانسرا گرد هم نشسته بودند و خاطراتشان را از زیارت دلچسب و باصفای امام رضا(ع) تعریف می کردند.

حیدر قلی، پیرمرد نابینا هم به آن ها گوش می داد.

کمک کم صحبت ها رنگ و بوی شوخی و مزاح به خود گرفت و برخی از اهل کاروان، تصمیم گرفتند کمی سر به سر حیدر قلی بگذارند.

یکی از جوانان رو به حیدرقلی کرد و پرسید: راستی! حیدرقلی کاغذ تو کجاست؟

حیدر قلی با تعجب پرسید: کدام کاغذ؟

جوان گفت برگ سبز امان داشتن از جهنم! مگر از امام رضا(ع) نگرفتی؟ ما همه گرفته ایم.

حیدر قلی که خیلی گیج شده بود گفت: نه من نگرفتم.

سپس آن جوان شروع کرد به سرزنش کردن که حتما زیارتت قبول نشده که امام رضا(ع) به تو برگ سبز نداده است.

همه خندیدند ولی دل پیرمرد شکسته بود و اشکش جاری شده بود.

تصمیم گرفت تا دوباره به مشهد برگردد و امان نامه را از آقا بگیرد.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که خندان برگشت و با صدای بلند گفت: من هم گرفتم! سپس برگ سبزی را با دستش بالا گرفت که در آن نوشته شده بود: این امان نامه از آتش جهنم است؛ از طرف پسر رسول خدا.

همه مات و حیرت زده مانده بودند.

حیدر قلی ادامه داد: بعد از چند قدمی که دور شدم، صدای آقایی را شنیدم که گفت: حیدرقلی! نمی خواهد تا مشهد بیایی! من خودم برایت برگ سبز آوردم.

آری! ملاک برتری انسان ها به دل پاک و تقوای آن هاست؛ نه چیزهای دیگر.



تاریخ : بیست و هفتم شهریور 94 | 22:35 | نویسنده : مهدی | نظرات

  • paper | پرشین بلاگ | ایران بلاگ