طنز * داستان* مطالب آموزشی و ...

طنز * داستان* مطالب آموزشی و ...

خوشحالم که به کلبه کوچک من آمدید امیدوارم مطالب مورد رضایت شما باشد. در صورت هرگونه انتقاد یا پیشنهاد می توانید بر روی گزینه نظرات کلیک کرده و نظرات ارزشمند خود را بگویید.

داستان نکته رو گرفتی

قورباغه توی کلاس ورجه ورجه می‌کرد.
آقای افتخاری گفت: قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون
قاسم گفت: آقا اجازه؟ ما از قورباغه می‌ترسیم

آقای افتخاری گفت: ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون
ساسان گفت: آقا اجازه؟ ما هم می‌ترسیم

آقای افتخاری گفت: بچه ها! کی از قورباغه نمی‌ترسد؟
من گفتم: آقا اجازه؟ ما نمی‌ترسیم
آقای افتخاری گفت: کیف و کتابت را بردار از کلاس برو بیرون.
گمان می‌کنم که محمود مَرا لو داده باشد؛ و گرنه آقای افتخاری از کجا می‌دانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!
 منوچهر احترامی





ارسال توسط مهدی

حکمت


در ابتدای خلقت طوطی و کلاغ هردو زشت وسیاه افریده شدن،

 
طوطی شکایت کرد و خدا زیبایش کرد اما کلاغ راضی به رضای خداشد!

 حالاطوطی اسیرقفس شده و کلاغ ازاد و رهاست. پس به حکمت خداشک نداشته باش...!!!





ارسال توسط مهدی

داستان "عظمت خدا"


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.
 
 اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متأسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد و فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟

 صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟
 آنها جواب دادند، ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم!
 
به یاد داشته باش:
 اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن، علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.
 




ارسال توسط مهدی

حکایت سلام کردن


ملانصرالدین وقتی وارد طویله میشد
به خرش سلام 
میکرد....
گفتن :
ملا این که خره
نمیفهمه که سلامش میکنی...!!!
گفت :
اون خره ولی من آدمم
من آدم بودن خودم رو ثابت میکنم،
بذار اون نفهمه....!!!

حالا اگه به کسی احترام گذاشتی 
حالیش نبود،
اصلا ناراحت نباشید
شما آدم بودن خودتون رو ثابت کردید
بذار اون نفهمه...






ارسال توسط مهدی

حکایت سر خر

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﺮﻓﺖ . ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩ ﻭ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ . ﺑﻼﺧﺮﻩﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ ﮐﺸﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ . 
ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﮔﻔﺖ:
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ.
ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺮﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮﺧﻮﺩﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ .

ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﮔﻔﺖ :
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺣﻼﻝ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ "ﺳﺮ ﺧﺮ" ﻧﺬﺍﺷﺖ .
" سر خر" كه میگن حكایتش این است.

ﻋﺒﯿﺪ_زاکانی




ارسال توسط مهدی

حکایت پادشاه و وزیر عاقل

پادشاهی را وزیری عاقل بود از وزارت دست برداشت پادشاه از دگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست؟

 گفتند از وزات دست برداشته و به عبادت خدامشغول شده است پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟
 گفت از پنج سبب:

 اول: آنکه تو نشسته می‌بودی و من به حضور تو ایستاده می‌ماندم اکنون بندگی خدایی می‌کنم که مرا دروقت نماز هم ، حکم به نشستن می‌کند

 دوم: آنکه طعام می‌خوردی و من نگاه می‌کردم اکنون رزاقی پیدا کرده‌ام که اونمی خورد و مرا می‌خوراند

 سوم: آنکه توخواب می‌کردی و من پاسبانی می‌کردم اکنون خدای چنان است که هرگز نمی‌خوابد و مرا پاسبانی می‌کند

 چهارم: آنکه می‌ترسیدم اگر تو بمیری مرا از دشمنان آسیب برسد اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید

 پنجم: آنکه می‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند عفو نکنی، اکنون خدای من چنان رحیم است که هر روز صد گناه می‌کنم و اومی بخشاید .




ارسال توسط مهدی

"متنى از جنس طلا"

ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :
راز این امیدواری و آرامشی
که در وجودت داری چیست؟!
گفت :
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، تصمیم گرفتم ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ کنم :
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽ‌ها ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ‌ها ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!
ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ پنج ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ می کنم.




ارسال توسط مهدی

داستان مالک من ومالک او

در سال قحطی ، عارفی غلامی را دید که شادمان بود.
پرسید: چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟ 
گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد

عارف گفت : از خودم شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و

من «خدایی» دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم...

 





ارسال توسط مهدی

داستان پادشاه و نجار

پادشاه به نجارش گفت:فردا اعدامت میکنم،
نجار آن شب نتوانست بخوابد.
همسرنجار گفت:"مانند هرشب بخواب، پروردگارت یگانه است و درهای گشایش بسیار "
کلام همسرش آرامشی بردلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شدوخوابید
صبح صدای پای سربازان را شنید،چهره اش دگرگون شد و با ناامیدی، پشیمانی وافسوس به همسرش نگاه کردکه دریغاباورت کردم بادست لرزان در را باز کرد ودستانش را جلوبرد تا سربازان زنجیرکنند.دو سرباز باتعجب گفتند:
پادشاه مرده و از تو می خواهیم تابوتی برایش بسازی،چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت،همسرش لبخندی زد وگفت:
"مانند هرشب آرام بخواب،زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند "
فکر زیادی بنده را خسته می کند، درحالی که خداوند تبارک وتعالی مالک وتدبیر کننده کارهاست




ارسال توسط مهدی

تقوا را برایم توصیف کن؟

شاگردی از عابدی پرسید:
تقوا را برایم توصیف کن؟
عابد گفت:
اگر در زمینی که پر از خار و خاشاک بود مجبور به گذر شدی چه می کنی؟

شاگرد گفت:
پیوسته مواظب هستم و با احتیاط راه می روم تا خود را حفظ کنم.

عابد گفت:
در دنیا نیز چنین کن تقوا همین است

از گناهان کوچک و بزرگ پرهیز کن و هیچ گناهی را کوچک مشمار
زیرا کوهها با آن عظمت و بزرگی از سنگهای کوچک درست شده اند.




ارسال توسط مهدی

از چپ به راست یا از راست به چپ

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟
وی جواب داد: هنگامی که من به آن جا رسیدم مطمئن بودم که می‌توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی‌دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آن‌ها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

:one: پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.

:two: پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می‌داد.

:three: پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می‌داد.

پوسترها را به ترتیب در همه جاهایی که در معرض دید بود چسباندم.

دوستش از وی پرسید: آیا این روش به کار آمد؟
جواب داد: متاسفانه من نمی‌دانستم عرب‌ها از راست به چپ می‌خوانند و لذا آن‌ها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند و فکر کردند که با خوردن کوکاکولا خسته و کوفته در بیابان بیهوش میشوند!




ارسال توسط مهدی

خوب سخن گفتن قلب ها را تسخیر می کند!

نگو: ببخشید که مزاحمتان شدم!   بگو: از این که وقتتان را در اختیارم گذاشتید متشکرم!

نگو: گرفتارم!                          بگو: در فرصتی مناسب در کنار شما خواهم بود!

نگو: دروغگو!                         بگو: راست میگی؟راستی!!

نگو: خدا بد نده!                     بگو: خدا سلامتی بده!

نگو: قابل نداره!                       بگو: هدیه ای است برای شما!

نگو: شکست خوردم!                 بگو: تجربه کردم!

نگو: زشته!                            بگو: قشنگ نیست!

نگو: بد نیستم!                       بگو: خوبم!

نگو: به درد من نمی خوره!          بگو: مناسب من نیست!

نگو: چرا اذیت می کنی؟!            بگو: از این کار چه لذتی می بری؟

نگو: خسته نباشی!                   بگو: شاد و پر انرژی باشی!

نگو: اینجانب!                         بگو: من!

نگو: متنفرم!                           بگو: دوست ندارم!

نگو: دشوار است!                     بگو: آسان نیست!

نگو: در خدمتم!                      بگو: بفرمایید!

نگو:  جانم به لبم رسید!             بگو: خیلی راحت نبود!

نگو: به تو ربطی ندارد!               بگو: خودم حلش می کنم!





ارسال توسط مهدی

اهمیت و ارزش ساده زیستی

آورده اند که بهلول بیشتر وقتها در قبرستان می نشست و روزی که هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت:بهلول چه می کنی؟

بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایندونه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند.

هارون گفت: آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟

بهلول جواب داد:به خادمین خود بگو تا درهمین محل آتش نمایند وتابه ای برآن نهند تا سرخ و داغ شود.

هارون امر نمودچنین کردند.

آنگاه بهلول گفت: ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه کنی و خود را معرفی نمایی و آنچه خورده ای و پوشیده ای ذکر نمایی.

هارون قبول کرد.

آنگاه بهلول روی تابه ایستاد و فوری گفت:

بهلول و خرقه

نان جو و سرکه

وفوری پایین آمد و ابدا پایش نسوخت.

چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست وپایش بسوخت و به پایین افتاد.

سپس بهلول گفت:

ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است؛آنها که ساده زیست بوده اند واز تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند....

 





ارسال توسط مهدی

چهل گناه زبان

١- خبری را ندانسته گفتن
2- عیبجویی از دیگران
3- مسخره کردن
4- تهمت زدن
5- فاش کردن اسرار مردم
6- رنجاندن مومن
7- سرزنش بیجا
8- دروغ گفتن
9- وعده دروغ
10- قسم دروغ
11- شهادت ناحق
12- تحریف مسائل دینی
13- حکم ناحق
14- لعنت کردن مردم
15- طعنه زدن
16- دل شکستن
17- امر به منکر
18- نهی از معروف
19- بدخلقی
20- تصدیق کفر و شرک
21- غیبت کردن کردن
22- شایعه پراکنی
23- به نام بد صدا زدن
24- تملق و چاپلوسی
25- با مکرو حیله سخن گفتن
26- مزاح زیاد
27- زخم زبان زدن
28- آبرو ریزی
29- کبر در گفتار
30- ادای صدای کسی را درآوردن
31- بدعت در دین
32- اظهار بخل و حسد
33- بد زبانی در معاشرت
34- خشونت در گفتار
35- فحش و ناسزا گفتن
36- سخن چینی کردن
37- ناامید کردن
38- شوخی با نامحرم
39- ریا در گفتار
40- فریاد زدن بیجا





ارسال توسط مهدی

شماره گذاری صفحات در Word از صفحه ای که خودتان می خواهید

اول به انتهای صفحه ماقبلی که قصد دارید شماره گذاری از اونجا شروع بشه مراجعه کنید. در مثال شما که دوست دارید از صفحه 4 شماره زده بشه، بایستی به انتهای صفحه 3 مراجعه کنید (مکان نمای تایپ بایستی در آخرین خط صفحه 3 قرار داشته باشد).
سپس در نوار بالای صفحه، به تب Page Layout بروید.
از قسمت Breaks بر روی Next Page کلیک کنید.
حالا به تب Insert بروید.
بر روی Page Number کلیک کنید.
اگر قصد دارید عدد در بالای صفحه نشون داده بشه، از Top of Page یکی از سبک های عددی رو انتخاب کنید.
خواهید دید که همه صفحات شماره پیدا میکنند.
حالا از نوار بالای صفحه، بر روی گزینه Link to Previous که در حالت انتخاب است کلیک کنید تا به صورت غیرفعال دربیاد. با این کار ارتباط دو قسمت رو حذف کرده اید.
اکنون کافیه شماره یکی از صفحه 1 تا 3 که دوست نداشتید شماره داشته باشند رو به صورت دستی با استفاده از ماوس انتخاب کنید و از روی کیبورد کلید Delete رو بزنید تا حذف بشن. با حذف یکی از شماره های 1 تا 3، هر 3 آنها حذف میشن. اما صفحات 4 به بعد دست نخورده باقی میمونند.
برای اینکه صفحات 4 به بعد هم از شماره 1 شروع بشن، کافیه Page Number > Format Page Numbers رو انتخاب کنید. سپس Start at رو بر روی 1 تعیین کنید و OK کنید. همون چیزی که میشه میخواستید.




ارسال توسط مهدی

عکس های هدر بنر برای محرم

هدرمحرم برای چت روم

 

محرم 1394




ادامه مطلب

ارسال توسط مهدی

داستان کوتاه مردی که در اتاقش را قفل می زد

می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد

تا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند .

پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست در را باز کنند و گنج نهان را به محضر شاه بیاورند. به این ترتیب 30 نفر از بدخواهان به اتاق ایاز ریختند و قفل را شکستند و هرچه گشتند چیزی نیافتند جز یک چارق کهنه و یک دست لباس مندرس که به دیوار آویخته شده بود.

به این ترتیب دست خالی پیش شاه برگشتند و آنوقت سلطان به خنده افتاد که « ایاز مردی درستکار است . آن لباس های مندرس مربوط به دوره چوپانی اوست و آنها در اتاقش آویخته است تا روزگار فقر و سختی اش را به یاد داشته باشد و به رفاه امروزش غره نشود.

 

هدف مولانا از داستان ایاز، این است که مخاطب هایش در هر جایگاهی که هستند همیشه پوستین کهنه روزگار سختی را برای خودشان نگه دارند تا قدرت، آنها را مغرور و غافل نکند.

 





ارسال توسط مهدی

ماجرای کشیش و هواپیمای طوفان زده و دختر آرام خلبان

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند. می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول بودند. کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: «کمربندها را ببندید!»

همه با اکراه کمربندها را بستند امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید: «از نوشابه دادن فعلاً معذوریم. طوفان در پیش است.»

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگر بار بلند شد: «با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود. طوفان در راه است و شدّت دارد.»




ادامه مطلب

ارسال توسط مهدی

داستان بادکنک و درس عبرت آموز

سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.

سخنران بادکنک‌ها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند.

همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد می‌کردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حد نداشت. مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد.

بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است.در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.سخنران ادامه داده گفت: «همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد.

همه دیوانه‌وار و سراسیمه در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است.

سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید.»





ارسال توسط مهدی

زندگی شبیه بازی طناب کشی است...





ارسال توسط مهدی

داستان باغبان و وزیر

نادر شاه کبیر  در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت :
پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟؟!!
من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او درناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد !!!
نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند ...
هردو آمدند و نادر شاه گفت :
در گوشه باغ گربه ای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده !!!!
هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خودرا اعلام نمودند ...
ابتدا باغبان گفت :
پادشاها من آن گربه ها را دیدم سه بچه گربه زیبا زایمان کرده ....
سپس نوبت به وزیر رسید وی برگه ای باز کرد و از روی نوشته هایش شروع به خواندن کرد :
پادشاها من به دستور شما به ظلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم ،  او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آنها نر و یکی ماده است ،  نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است بچه گربه ماده خاکستری رنگ است . حدودا یکماهه هستند من بصورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپزهرروز اضافه غذاها را به مادر گربه ها میدهد و اینگونه بچه گربه ها از شیر مادرشان تغذیه میکنند .
همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکل ساز شود !!!
نادر شاه روبه باغبان کرد و گفت این است که تو باغبان شده ای و ایشان وزیر





ارسال توسط مهدی

دانلود بازی Sleeping Dogs: Definitive Edition برای Windows

بازی Sleeping Dogs: Definitive Edition توسط استودیو  United Front Games در سبک اکشن، ماجراجویی و مسابقه ای ساخته شد و کمپانی اسکوئر انیکس آن را در سال 2014 برای سیستم عامل ویندوز منتشر نمود.
این بازی جهان باز به خشونت زیاد معروف است و همین امر موجب شد تا توجه بسیاری از گیمرها به این عنوان جلب شود. داستان بازی پیرامون اتفاقاتی است که برای یک پلیس جوان به نام Wei Shen رخ می دهد. وی یک پلیس ماهر است و به دنبال انتقام مادر و خواهرش است که به قتل رسیده اند. او به دنبال نفوذ در گروه Sun On Yee است و بدین منظور باید مبارزه های سختی را پشت سر بگذارد.
بازی در هنگ کنگ جریان دارد. خیابان ها و لوکیشن های مختلف در شهر دارای طراحی بی نظیر و جزئیات بالایی هستند و گرافیک بازی نیز در سطح بسیار خوبی قرار دارد. مبارزه های تن به تن و نظامی در کنار نبرد با سلاح های گرم، هیجان فوق العاده ای به گیم پلی بازی بخشیده و این هیجان به اتومبیل سواری نیز کشیده می شود. در حقیقت می توان گفت که Sleeeping Dogs به نوعی مشابه GTA است، با این تفاوت که چاشنی رزمی کاری نیز به آن اضافه شده است.

امتیاز بازی: 
Metacritic؛ 81/100
Gamespot؛ 8/10

سیستم موردنیاز:
OS: Windows Vista 64bit, Window 7 64bit, Windows 8 64bit (32bit O/S not supported
Processor: Core 2 Duo 2.4GHz or Athlon X2 2.7GHz
Memory: 4 GB RAM
Graphics: DirectX 10 or 11 compatible card, ATI Radeon 3870 or higher, NVIDIA GeForce 8800 GT or higher with 512MB graphics memory, Intel HD Graphics 2500 or higher
DirectX: Version 10
Storage: 20 GB available space
Sound Card: DirectX compatible sound card



ادامه مطلب

ارسال توسط مهدی

دانلود سیستم‌عامل ویندوز 8.1 - Windows 8.1 AIO March 2016

از آنجائیکه از رابط کاربری ویندوز 8 استقبال چندانی بعمل نیامد، این رابط در ویندوز 8.1 کنار گذاشته شد. هنگام بالا آمدن ویندوز 8.1 کاربران با صفحه Desktop مواجه می‌شوند. در این مجموعه، بر روی دکمه‌ Start، رابط جستجوی جدید و سایر امکانات سفارشی سازی تغییراتی ایجاد شده است. آخرین نسخه این سیستم عامل حرفه‌ای توسط تیم شاتل‌لند به شما کاربر گرامی تقدیم می‌شود. در ادامه به سایر ویژگی‌های سیستم عامل می‌پردازیم.

سایر ویژگی های سیستم عامل:
پشتیبانی از NetFx 4.5.2.
سیستم عامل ویندوز 8.1 با امکان دانلود آپدیت MSDN/ESD.
ادغام DaRT 8.1 با گزینه‌های بازیابی boot.wim و winre.wim.
افزودن UEFI bootdata و BIOS bootdata.
و ...

ورژن‌های موجود در این بسته:

Windows 8.1 Pro x32
Windows 8.1 Pro x64
Windows 8.1 Pro with Media Center x32
Windows 8.1 Pro with Media Center x64
Windows 8.1 Enterprise x32
Windows 8.1 Enterprise x64
Windows 8.1 Core x32
Windows 8.1 Core x64




ادامه مطلب

ارسال توسط مهدی

فکر کردن برای آینده


در سفری دریایی، مسافری درحال صحبت با ناخدای کشتی بود.
 
وی از ناخدا پرسید:

«چقدر طول میکشد تا شما این کشتی را متوقف کنید؟ »

ناخدا گفت:

«اگر تمام موتورها را خاموش کنم، حدود دو کیلومتر  طول میکشد تا بتوانم این کشتی را متوقف کنم. »

و اضافه کرد:

 «ناخدای خوب، حداقل به دو کیلومتر جلوترفکر میکند. »


نتیجه گیری : همیشه باید از امروز برای فردا برنامه ریزی کرد.

و گاهی اوقات به اجبار باید فکر آینده بود مثلا اگر ناخدا به فکر توقف کشتی نبود

 با واژگونی سرکار داشت و جان همه به خطر می افتاد.




ارسال توسط مهدی

جاتون خالی بی دعوت رفتم عروسی

جاتون خالی بی دعوت رفتم عروسی

دیدم دوتا در هست

۱ مهمون با کارت

۲ مهمون بدون کارت


چون کارت نداشتم از در دوم رفتم تو

دیدم دوتا در هست

۱ مهمان با هدیه

۲ مهمان بدون هدیه


چون کادو نداشتم از در دوم رفتم تو

وارد که شدم دیدم

برگشتم تو خیابون اصلی

نامردا





ارسال توسط مهدی
کل صفحات 44 صفحه سایر صفحات را ببینید: { 1 2 3 4 5 6 7 ... }

جستجو

درباره وبلاگ

امروز:

خوشحالم که به کلبه کوچک من آمدید امیدوارم مطالب مورد رضایت شما باشد. در صورت هرگونه انتقاد یا پیشنهاد می توانید بر روی گزینه نظرات کلیک کرده و نظرات ارزشمند خود را بگویید.
مدیر وبلاگ : مهدی

نویسندگان وبلاگ

نظرسنجی

 





آخرین نوشته ها

آمار و سایر امکانات

  • تعداد کل بازدیدها : نفر

  • تعداد کل نوشته ها : مطلب

  • تعداد نویسندگان : نفر