تبلیغات
طنز * داستان* مطالب آموزشی و ...

طنز * داستان* مطالب آموزشی و ...

خوشحالم که به کلبه کوچک من آمدید امیدوارم مطالب مورد رضایت شما باشد. در صورت هرگونه انتقاد یا پیشنهاد می توانید بر روی گزینه نظرات کلیک کرده و نظرات ارزشمند خود را بگویید.

آموزش تصویری کانفیگ و تنظیم مودم وایرلس HUAWEI HG532e




Huawei HG521



ادامه مطلب

ارسال توسط مهدی

دقت کردین جملات وارونه چگونه است ؟

دقت کردین جملات وارونه چگونه است ؟

 (( گنج )) (( جنگ)) مى شود ،
(( درمان)) (( نامرد)) و
(( قهقهه)) (( هق هق )) !!!ولى
(( دزد)) همان (( دزد)) است
(( درد )) همان (( درد )) است و
(( گرگ)) همان (( گرگ)) ارى نمی دانم چرا
(( من )) (( نم)) زده است و
(( یار )) (( راى)) عوض كرده است ،
(( راه)) گویى (( هار )) شده ، و
(( روز )) ب (( زور )) میگذرد ،
(( اشنا)) را جز در (( انشا )) نمیبینى و چه
(( سرد)) است ((درس)) زندگى ، اینجاست ك
(( مرگ)) برایم (( گرم )) میشود چرا كه
(( درد )) همان (( درد )) است.







ارسال توسط مهدی

ﻗﺪﺭ ﺯﺭ ﺯﺭﮔﺮ ﺷﻨﺎﺳﺪ؛ ﻗﺪﺭ ﮔﻮﻫﺮ، ﮔﻮﻫﺮﯼ!

مرﺩ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ "ﺫﻭﺍﻟﻨﻮﻥ ﻣﺼﺮﯼ"(از صوفیان بزرگ قرن دوم و سوم) ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺻﻮﻓﯿﺎﻥ ﺑﺪﮔﻮﺋﯽ ﮐﺮﺩ!

ﺫﻭﺍﻟﻨﻮﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺩﺳﺖ ﻓﺮﻭﺷﺎﻥ ﺑﺒﺮ ﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ؟

ﻣﺮﺩ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺩﺳﺖ ﻓﺮﻭﺷﺎﻥ ﺑﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺸﺪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﮑﻪ ﻧﻘﺮﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ.
ﻣﺮﺩ ﻧﺰﺩ ﺫﻭﺍﻟﻨﻮﻥ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﻣﺎﻭَﻗَﻊ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ.

ﺫﻭﺍﻟﻨﻮﻥ ﮔﻔﺖ: ﺣﺎﻝ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺟﻮﺍﻫﺮ ﻓﺮﻭﺷﺎﻥ ﺑﺒﺮ ﻭ ﻣَﻈَﻨﻪ
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺱ.
ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺟﻮﺍﻫﺮﻓﺮﻭﺷﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﻣﯽﺧﺮﯾﺪﻧﺪ!!!

ﻣﺮﺩ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﻧﺰﺩ ﺫﻭﺍﻟﻨﻮﻥ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﺫﻭﺍﻟﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻋﻠﻢ ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺻﻮﻓﯿﺎﻥ ﻭ ﻃﺮﯾﻘﺖ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻋﻠﻢ ﺩﺳﺖﻓﺮﻭﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﯾﺴﺖ.

ﻗﺪﺭ ﺯﺭ ﺯﺭﮔﺮ ﺷﻨﺎﺳﺪ؛
ﻗﺪﺭ ﮔﻮﻫﺮ، ﮔﻮﻫﺮﯼ!



 اﮔﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ،
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻩ...
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯽ،
ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮﺕ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻩ...





ارسال توسط مهدی

ﺷﻌﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﻈﻠﻮﻡ


ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﺑﻨﺎ ﺷﺪ
ﺯﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺯ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺩ ﺟﺪﺍ ﺷﺪ
ﻧﻪ ﭼﺎﯼ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺳﺘﮑﺎﻧﯽ
ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺯ ﭘﺨﺘﻦ ﯾﮏ ﻟﻘﻤﻪ ﻧﺎﻧﯽ
ﺳﺮ ﺻﺒﺤﯽ ﮐﻪ ﭘﯽ ﺟﻮ ﺗﺎ ﺳﺤﺮﮔﺎﻩ
ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ ﺭﻭﺷﻨﻪ ﻫﺮ ﮔﺎﻩ ﻭ ﺑﯽ ﮔﺎﻩ
ﮔﻬﯽ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻭ ﻭﺍﺗﺲ ﺁﭖ ﻭ ﮔﻪ ﭼﺖ
ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻂ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺧﻂ
ﺧﯿﺎﻟﺶ ﻧﯽ ﺑﭽﻪ ﺵ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﻤﯿﺮﻩ
ﺧﻮﺭﺍﮐﺶ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﯾﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ
ﺧﯿﺎﻟﺶ ﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﺵ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺯﺍﺭ
ﻣﯿﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻫﺎﻥ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ
ﺳﺮﺵ ﺗﻮﯼ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ ﻫﯽ ﻣﯿﺨﻨﺪﻩ
ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯿﺒﻨﺪﻩ
ﺑﺠﺎﯼ ﻫﻤﺪﻣﯽ ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﻧﻪ
ﻣﻮﺑﺎﯾﻼ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻤﺪﻣﺸﻮﻧﻪ
ﺍﻟﻬﯽ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺑﺎﯾﻼ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺑﺸﮑﻦ
ﺩﻝ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﯼ ﻣﺮﺩﺍ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻦ
ﻗﺪﯾﻤﺎ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﻫﻤﺪﻝ
ﺣﺎﻻ ﻫﻤﺪﻡ ﺷﺪﻩ ﺧﻂ ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ
ﺍﻟﻬﯽ ﮐﺎﺑﻞ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﺟﺪﺍ ﺷﻪ
ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺭﻫﺎ ﺷﻪ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﮔﺮ ﺳﻌﺪﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﯾﺪ ،ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺳﺮﻭﺩ..
ﺑﻨﯽ ﺁﺩﻡ ﺍﺑﺰﺍﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮﻧﺪ،
ﮔﻬﯽ ﭘﯿﭻ ﻭﻣﻬﺮﻩ ﮔﻬﯽ ﻭﺍﺷﺮﻧﺪ
. ﯾﮑﯽ ﺗﺎﺯﯾﺎﻧﻪ ﯾﮑﯽ ﻧﯿﺶ ﻣﺎﺭ،
ﯾﮑﯽ ﻗﻔﻞ ﺯﻧﺪﺍﻥ،ﯾﮑﯽ ﭼﻮﺏ ﺩﺍﺭ .
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺪ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ،
ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮑﺸﺪ ﺑﺎﺭ ﻧﺎﻣﺮﺩﻣﺎﻥ
ﯾﮑﯽ ﺍﺭﻩ ﺷﺪ،ﻧﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮﺩ،
ﯾﮑﯽ ﺗﯿﻎ ﺷﺪ ﺧﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ
ﯾﮑﯽ ﭼﻮﻥ ﻗﻠﻢ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ،
ﯾﮑﯽ ﺧﻨﺠﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﮑﻢ ﻣﯽ ﺩﺭﺩ .
ﺧﻼﺻﻪ ﭘﺮﺍﺯﻧﻔﺮﺕ ﻭﮐﯿﻦ ﻭﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭ ﺁﺯ،
ﯾﮑﯽ ﻫﻤﭽﻮ ﮐﻔﺘﺎﺭ ﻭ ﮐﺮﮐﺲ ﯾﮑﯽ ﭼﻮﻥ ﮔﺮﺍﺯ .
ﻧﻪ ﺭﺣﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻧﻪ ﻟﻄﻒ ﻭ ﻧﻪ ﻧﺎﺯ،
ﻫﻤﻪ ﭘﺮ ﮐﻠﮏ ﭘﺮ ﺭﯾﺎ ﺣﻘﻪ ﺑﺎﺯ 




ارسال توسط مهدی

این دوازده جمله تقدیم شما

۱_یادت باشه تا خودت نخوای هیـچ کس نمیتونه زندگیتو خراب کنه

۲_یادت باشه که آرامش رو باید تو وجود خودت پیدا کنی

۳_یادت باشه خدا همیشه مواظبته

۴_یادت باشه همیشه ته قلبت یه جایی برای بخشیدن آدما بگذاری ....

۵_منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش ...اشکهایت را با دستهای خودت پاک کن ؛ همه رهگذرند

۶_زبان استخوانی ندارد اما آنقدر قوی هست که بتواند قلبی را بشکند
مراقب حرفهایمان باشیم .

۷_گاهی در حذف شدن کسی از زندگیتان حکمتی نهفته است .اینقدر اصرار به برگشتنش نکنید

۸_آدما مثل عکس هستن،زیادی که بزرگشون کنی کیفیتشون میاد پایین

۹_زندگی کوتاه نیست ، مشکل اینجاست که ما زندگی را دیرشروع میکنیم

۱۰_دردهایت را دورت نچین که دیوارشوند ، زیرپایت بچین که پله شوند…

۱۱_هیچوقت نگران فردایت نباش ، خدای دیروز و امروزت ، فرداهم هست…
 اگر باشی ...

۱۲_ما اولین دفعه است که تجربه بندگی داریم ولى اوقرنهاست که خداست …




ارسال توسط مهدی

مردم اینجا چقدر مهربانند!!

مردم اینجا چقدر مهربانند!!
دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند.
دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری و دیدند هوا گرم شد،
 پس کلاهم را برداشتند و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است به من وصله چسباندند
 و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم محبت کردند و حسابم را رسیدند. خواستم در این مهربانکده خانه بسازم،
نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز . . . . .
روزگار جالبی است،مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان  میزاید!




ارسال توسط مهدی

معنای اسم سوره ها و تعداد آیه های آن

1. فاتحه :باز کردن ـ 7 آیه.
2. بقرة :گاو ماده ـ 286 آیه.
3. آل عمران :خاندان عمران ـ 200 آیه.
4. نساء :زنان ـ 176 آیه.
5. مائده :طَبَق غذا (سفرة غذا) ـ 120 آیه.
6. انعام :چهارپایان ـ 165 آیه.
7. اعراف :مکانی بین بهشت وجهنم ـ 206 آیه.
8. انفال :زیادی، غنیمت، هبه ـ 75 آیه.
9. توبه :بازگشتن ـ 129 آیه.
10. یونس :نام حضرت یونس ـ علیه السّلام ـ یکی از پیامبران خدا ، 109 آیه.
11. هود :نام حضرت هود ـ علیه السّلام ـ یکی از پیامبران خدا ، 123 آیه.
12. یوسف :نام حضرت یوسف ـ علیه السّلام ـ یکی از پیامبران خدا ، 111 آیه.
13. رعد:صدای غرش ابر، 43 آیه.
14. ابراهیم:نام حضرت ابراهیم ـ علیه السّلام ـ یکی از پیامبران خدا ، 52 آیه.
15. حِجر:منع، نام شهر اصحاب الحجر ـ 99 آیه.
16. نحل:زنبور عسل ـ 128 آیه.
17. اسراء:رفتن در شب ـ 111 آیه.
18. کهف:غار وسیع ـ 110 آیه.
19. مریم:نام حضرت مریم سلام الله علیها ـ ، 98 آیه.
20. طه:از حروف مقطعه و نیز از اسامی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ ، 135 آیه.
21. انبیاء:پیامبران ـ 112 آیه.
22. حج:قصد، نام یکی از فروعات دین ـ 78 آیه.
23. مؤمنون:ایمان آورندگان، گروندگان ـ 118 آیه.
24. نور:روشنایی ـ 64 آیه.
25. فرقان:قرآن، روشنگر و جداکننده حق از باطل ـ 77 آیه.
26. شعراء:شاعران ـ 227 آیه.
27. نمل:مورچه ـ 93 آیه.
28. قصص:داستان ها ـ 88 آیه.
29. عنکبوت:نام حشره ـ 69 آیه.
30. روم:نام شهر یا کشور ـ 60 آیه.


ادامه مطلب

ارسال توسط مهدی

داستان نکته رو گرفتی

قورباغه توی کلاس ورجه ورجه می‌کرد.
آقای افتخاری گفت: قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون
قاسم گفت: آقا اجازه؟ ما از قورباغه می‌ترسیم

آقای افتخاری گفت: ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون
ساسان گفت: آقا اجازه؟ ما هم می‌ترسیم

آقای افتخاری گفت: بچه ها! کی از قورباغه نمی‌ترسد؟
من گفتم: آقا اجازه؟ ما نمی‌ترسیم
آقای افتخاری گفت: کیف و کتابت را بردار از کلاس برو بیرون.
گمان می‌کنم که محمود مَرا لو داده باشد؛ و گرنه آقای افتخاری از کجا می‌دانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!
 منوچهر احترامی





ارسال توسط مهدی

حکمت


در ابتدای خلقت طوطی و کلاغ هردو زشت وسیاه افریده شدن،

 
طوطی شکایت کرد و خدا زیبایش کرد اما کلاغ راضی به رضای خداشد!

 حالاطوطی اسیرقفس شده و کلاغ ازاد و رهاست. پس به حکمت خداشک نداشته باش...!!!





ارسال توسط مهدی

داستان "عظمت خدا"


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.
 
 اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متأسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد و فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟

 صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟
 آنها جواب دادند، ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم!
 
به یاد داشته باش:
 اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن، علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.
 




ارسال توسط مهدی

حکایت سلام کردن


ملانصرالدین وقتی وارد طویله میشد
به خرش سلام 
میکرد....
گفتن :
ملا این که خره
نمیفهمه که سلامش میکنی...!!!
گفت :
اون خره ولی من آدمم
من آدم بودن خودم رو ثابت میکنم،
بذار اون نفهمه....!!!

حالا اگه به کسی احترام گذاشتی 
حالیش نبود،
اصلا ناراحت نباشید
شما آدم بودن خودتون رو ثابت کردید
بذار اون نفهمه...






ارسال توسط مهدی

حکایت سر خر

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﺮﻓﺖ . ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩ ﻭ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ . ﺑﻼﺧﺮﻩﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ ﮐﺸﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ . 
ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﮔﻔﺖ:
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ.
ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺮﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮﺧﻮﺩﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ .

ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﮔﻔﺖ :
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺣﻼﻝ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ "ﺳﺮ ﺧﺮ" ﻧﺬﺍﺷﺖ .
" سر خر" كه میگن حكایتش این است.

ﻋﺒﯿﺪ_زاکانی




ارسال توسط مهدی

حکایت پادشاه و وزیر عاقل

پادشاهی را وزیری عاقل بود از وزارت دست برداشت پادشاه از دگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست؟

 گفتند از وزات دست برداشته و به عبادت خدامشغول شده است پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟
 گفت از پنج سبب:

 اول: آنکه تو نشسته می‌بودی و من به حضور تو ایستاده می‌ماندم اکنون بندگی خدایی می‌کنم که مرا دروقت نماز هم ، حکم به نشستن می‌کند

 دوم: آنکه طعام می‌خوردی و من نگاه می‌کردم اکنون رزاقی پیدا کرده‌ام که اونمی خورد و مرا می‌خوراند

 سوم: آنکه توخواب می‌کردی و من پاسبانی می‌کردم اکنون خدای چنان است که هرگز نمی‌خوابد و مرا پاسبانی می‌کند

 چهارم: آنکه می‌ترسیدم اگر تو بمیری مرا از دشمنان آسیب برسد اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید

 پنجم: آنکه می‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند عفو نکنی، اکنون خدای من چنان رحیم است که هر روز صد گناه می‌کنم و اومی بخشاید .




ارسال توسط مهدی

"متنى از جنس طلا"

ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :
راز این امیدواری و آرامشی
که در وجودت داری چیست؟!
گفت :
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، تصمیم گرفتم ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ کنم :
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽ‌ها ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ‌ها ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!
ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ پنج ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ می کنم.




ارسال توسط مهدی

داستان مالک من ومالک او

در سال قحطی ، عارفی غلامی را دید که شادمان بود.
پرسید: چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟ 
گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد

عارف گفت : از خودم شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و

من «خدایی» دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم...

 





ارسال توسط مهدی

داستان پادشاه و نجار

پادشاه به نجارش گفت:فردا اعدامت میکنم،
نجار آن شب نتوانست بخوابد.
همسرنجار گفت:"مانند هرشب بخواب، پروردگارت یگانه است و درهای گشایش بسیار "
کلام همسرش آرامشی بردلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شدوخوابید
صبح صدای پای سربازان را شنید،چهره اش دگرگون شد و با ناامیدی، پشیمانی وافسوس به همسرش نگاه کردکه دریغاباورت کردم بادست لرزان در را باز کرد ودستانش را جلوبرد تا سربازان زنجیرکنند.دو سرباز باتعجب گفتند:
پادشاه مرده و از تو می خواهیم تابوتی برایش بسازی،چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت،همسرش لبخندی زد وگفت:
"مانند هرشب آرام بخواب،زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند "
فکر زیادی بنده را خسته می کند، درحالی که خداوند تبارک وتعالی مالک وتدبیر کننده کارهاست




ارسال توسط مهدی

تقوا را برایم توصیف کن؟

شاگردی از عابدی پرسید:
تقوا را برایم توصیف کن؟
عابد گفت:
اگر در زمینی که پر از خار و خاشاک بود مجبور به گذر شدی چه می کنی؟

شاگرد گفت:
پیوسته مواظب هستم و با احتیاط راه می روم تا خود را حفظ کنم.

عابد گفت:
در دنیا نیز چنین کن تقوا همین است

از گناهان کوچک و بزرگ پرهیز کن و هیچ گناهی را کوچک مشمار
زیرا کوهها با آن عظمت و بزرگی از سنگهای کوچک درست شده اند.




ارسال توسط مهدی

از چپ به راست یا از راست به چپ

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟
وی جواب داد: هنگامی که من به آن جا رسیدم مطمئن بودم که می‌توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی‌دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آن‌ها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

:one: پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.

:two: پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می‌داد.

:three: پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می‌داد.

پوسترها را به ترتیب در همه جاهایی که در معرض دید بود چسباندم.

دوستش از وی پرسید: آیا این روش به کار آمد؟
جواب داد: متاسفانه من نمی‌دانستم عرب‌ها از راست به چپ می‌خوانند و لذا آن‌ها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند و فکر کردند که با خوردن کوکاکولا خسته و کوفته در بیابان بیهوش میشوند!




ارسال توسط مهدی

خوب سخن گفتن قلب ها را تسخیر می کند!

نگو: ببخشید که مزاحمتان شدم!   بگو: از این که وقتتان را در اختیارم گذاشتید متشکرم!

نگو: گرفتارم!                          بگو: در فرصتی مناسب در کنار شما خواهم بود!

نگو: دروغگو!                         بگو: راست میگی؟راستی!!

نگو: خدا بد نده!                     بگو: خدا سلامتی بده!

نگو: قابل نداره!                       بگو: هدیه ای است برای شما!

نگو: شکست خوردم!                 بگو: تجربه کردم!

نگو: زشته!                            بگو: قشنگ نیست!

نگو: بد نیستم!                       بگو: خوبم!

نگو: به درد من نمی خوره!          بگو: مناسب من نیست!

نگو: چرا اذیت می کنی؟!            بگو: از این کار چه لذتی می بری؟

نگو: خسته نباشی!                   بگو: شاد و پر انرژی باشی!

نگو: اینجانب!                         بگو: من!

نگو: متنفرم!                           بگو: دوست ندارم!

نگو: دشوار است!                     بگو: آسان نیست!

نگو: در خدمتم!                      بگو: بفرمایید!

نگو:  جانم به لبم رسید!             بگو: خیلی راحت نبود!

نگو: به تو ربطی ندارد!               بگو: خودم حلش می کنم!





ارسال توسط مهدی

اهمیت و ارزش ساده زیستی

آورده اند که بهلول بیشتر وقتها در قبرستان می نشست و روزی که هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت:بهلول چه می کنی؟

بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایندونه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند.

هارون گفت: آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟

بهلول جواب داد:به خادمین خود بگو تا درهمین محل آتش نمایند وتابه ای برآن نهند تا سرخ و داغ شود.

هارون امر نمودچنین کردند.

آنگاه بهلول گفت: ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه کنی و خود را معرفی نمایی و آنچه خورده ای و پوشیده ای ذکر نمایی.

هارون قبول کرد.

آنگاه بهلول روی تابه ایستاد و فوری گفت:

بهلول و خرقه

نان جو و سرکه

وفوری پایین آمد و ابدا پایش نسوخت.

چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست وپایش بسوخت و به پایین افتاد.

سپس بهلول گفت:

ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است؛آنها که ساده زیست بوده اند واز تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند....

 





ارسال توسط مهدی

چهل گناه زبان

١- خبری را ندانسته گفتن
2- عیبجویی از دیگران
3- مسخره کردن
4- تهمت زدن
5- فاش کردن اسرار مردم
6- رنجاندن مومن
7- سرزنش بیجا
8- دروغ گفتن
9- وعده دروغ
10- قسم دروغ
11- شهادت ناحق
12- تحریف مسائل دینی
13- حکم ناحق
14- لعنت کردن مردم
15- طعنه زدن
16- دل شکستن
17- امر به منکر
18- نهی از معروف
19- بدخلقی
20- تصدیق کفر و شرک
21- غیبت کردن کردن
22- شایعه پراکنی
23- به نام بد صدا زدن
24- تملق و چاپلوسی
25- با مکرو حیله سخن گفتن
26- مزاح زیاد
27- زخم زبان زدن
28- آبرو ریزی
29- کبر در گفتار
30- ادای صدای کسی را درآوردن
31- بدعت در دین
32- اظهار بخل و حسد
33- بد زبانی در معاشرت
34- خشونت در گفتار
35- فحش و ناسزا گفتن
36- سخن چینی کردن
37- ناامید کردن
38- شوخی با نامحرم
39- ریا در گفتار
40- فریاد زدن بیجا





ارسال توسط مهدی

شماره گذاری صفحات در Word از صفحه ای که خودتان می خواهید

اول به انتهای صفحه ماقبلی که قصد دارید شماره گذاری از اونجا شروع بشه مراجعه کنید. در مثال شما که دوست دارید از صفحه 4 شماره زده بشه، بایستی به انتهای صفحه 3 مراجعه کنید (مکان نمای تایپ بایستی در آخرین خط صفحه 3 قرار داشته باشد).
سپس در نوار بالای صفحه، به تب Page Layout بروید.
از قسمت Breaks بر روی Next Page کلیک کنید.
حالا به تب Insert بروید.
بر روی Page Number کلیک کنید.
اگر قصد دارید عدد در بالای صفحه نشون داده بشه، از Top of Page یکی از سبک های عددی رو انتخاب کنید.
خواهید دید که همه صفحات شماره پیدا میکنند.
حالا از نوار بالای صفحه، بر روی گزینه Link to Previous که در حالت انتخاب است کلیک کنید تا به صورت غیرفعال دربیاد. با این کار ارتباط دو قسمت رو حذف کرده اید.
اکنون کافیه شماره یکی از صفحه 1 تا 3 که دوست نداشتید شماره داشته باشند رو به صورت دستی با استفاده از ماوس انتخاب کنید و از روی کیبورد کلید Delete رو بزنید تا حذف بشن. با حذف یکی از شماره های 1 تا 3، هر 3 آنها حذف میشن. اما صفحات 4 به بعد دست نخورده باقی میمونند.
برای اینکه صفحات 4 به بعد هم از شماره 1 شروع بشن، کافیه Page Number > Format Page Numbers رو انتخاب کنید. سپس Start at رو بر روی 1 تعیین کنید و OK کنید. همون چیزی که میشه میخواستید.




ارسال توسط مهدی

عکس های هدر بنر برای محرم

هدرمحرم برای چت روم

 

محرم 1394




ادامه مطلب

ارسال توسط مهدی

داستان کوتاه مردی که در اتاقش را قفل می زد

می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد

تا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند .

پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست در را باز کنند و گنج نهان را به محضر شاه بیاورند. به این ترتیب 30 نفر از بدخواهان به اتاق ایاز ریختند و قفل را شکستند و هرچه گشتند چیزی نیافتند جز یک چارق کهنه و یک دست لباس مندرس که به دیوار آویخته شده بود.

به این ترتیب دست خالی پیش شاه برگشتند و آنوقت سلطان به خنده افتاد که « ایاز مردی درستکار است . آن لباس های مندرس مربوط به دوره چوپانی اوست و آنها در اتاقش آویخته است تا روزگار فقر و سختی اش را به یاد داشته باشد و به رفاه امروزش غره نشود.

 

هدف مولانا از داستان ایاز، این است که مخاطب هایش در هر جایگاهی که هستند همیشه پوستین کهنه روزگار سختی را برای خودشان نگه دارند تا قدرت، آنها را مغرور و غافل نکند.

 





ارسال توسط مهدی

ماجرای کشیش و هواپیمای طوفان زده و دختر آرام خلبان

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند. می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول بودند. کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: «کمربندها را ببندید!»

همه با اکراه کمربندها را بستند امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید: «از نوشابه دادن فعلاً معذوریم. طوفان در پیش است.»

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگر بار بلند شد: «با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود. طوفان در راه است و شدّت دارد.»




ادامه مطلب

ارسال توسط مهدی
کل صفحات 44 صفحه سایر صفحات را ببینید: { 1 2 3 4 5 6 7 ... }

جستجو

درباره وبلاگ

امروز:

خوشحالم که به کلبه کوچک من آمدید امیدوارم مطالب مورد رضایت شما باشد. در صورت هرگونه انتقاد یا پیشنهاد می توانید بر روی گزینه نظرات کلیک کرده و نظرات ارزشمند خود را بگویید.
مدیر وبلاگ : مهدی

نویسندگان وبلاگ

نظرسنجی

 





آخرین نوشته ها

آمار و سایر امکانات

  • تعداد کل بازدیدها : نفر

  • تعداد کل نوشته ها : مطلب

  • تعداد نویسندگان : نفر