تبلیغات
طنز * داستان* مطالب آموزشی و ...
 
طنز * داستان* مطالب آموزشی و ...
درباره وبلاگ


ارزش واقعی انسان به این است که همواره به یاد خداوند باشد و هرگز حضور او را از یاد نبرد

مدیر وبلاگ : مهدی
نویسندگان
نظرسنجی
 







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

شوهر همسایمون گل فروشه وقتی میاد خونه بلند بلند زنشو صدا میکنه مینای من نرگس من مریم من ....

به شوهرم گفتم یاد بگیر همسایه زنشو چه قشنگ صدا میکنه

از اون ببعد شوهرم وقتی وارد خونه میشه صدام میکنه

سوهان روح من مته مغز من چکش اعصاب من .....

آخه شوهر من ابزار فروش








       نظرات
سی و یکم خرداد 98
مهدی
مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .
هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.

او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد
و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود

 و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار
 بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی
 و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد....




ادامه مطلب






       نظرات
سی ام خرداد 98
مهدی

نرم افزار «ذکری» یکی از محصولات دیجیتال اسلامی است که به همت اداره کل اطلاع رسانی و فناوری اطلاعات مجمع جهانی اهل بیت(ع) تولید شده است.

این نرم افزار حاوی متن، ترجمه و صوت قرآن کریم، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه در قالب پنج زبان عربی، انگلیسی، فارسی، ترکی استانبولی و اردو است.

همچنین این نرم افزار دربردارنده کتاب، مقاله و پرسش و پاسخ درباره قرآن کریم، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه به پنج زبان فوق الذکر نیز هست.



حجم فایل : 1.73G



به عنوان یکی از "هدیه های رمضانی " این نرم افزار را از ایـنـجـا رایگان دانلود کنید.   

           








       نظرات
سی و یکم اردیبهشت 98
مهدی
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی.

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارئیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.




ادامه مطلب






       نظرات
پنجم بهمن 97
مهدی

« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام.
فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»








       نظرات
یکم بهمن 97
مهدی

چوپانى پدر خردمندى داشت.
روزى به پدر گفت: اى پدر دانا و خردمند!
به من آن گونه كه از پیروان آزموده انتظار مى رود یك پند بیاموز!
پدر خردمند چوپان گفت: به مردم نیكى كن، ولى به اندازه،
 نه به حدى كه طرف را لوس كند و  نه به حدى که مغرور و خیره سر نماید.


نیکی چو از حد بگذرد، نادان خیال بد کند









       نظرات
یکم بهمن 97
مهدی
جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.


بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟ جواب داد: خودم را می‌بینم. دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه به نام
شیشه ساخته شده‌اند،  اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن.
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.








       نظرات
یکم بهمن 97
مهدی
ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد. خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟ ملا نصر‌الدین پاسخ داد: فکر کرده‌ام.

جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود.
بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.

پس چرا با او ازدواج نکردی؟

 آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!








       نظرات
یکم بهمن 97
مهدی

ﺁﺑﺮﯾﺰﺵ ﺑﯿﻨﻰ ﺩﺍﺭﻡ، ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺍﺭﻭﺧﻮﻧﻪ ﻗﺮﺹ ﺿﺪﺣﺴﺎﺳﯿﺖ ﺑﮕﯿﺮﻡ،

ﺗﻮ ﻋﻮﺍﺭﺽ ﺟﺎﻧﺒﯿﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ :ﺳﺮ ﺩﺭﺩ و ﺳﺮ ﮔﯿﺠﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺗﮭﻮﻉ ﺍﺧﺘﻼﻝ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ......

ﮪﯿﭽﻰ ﺩﯾﮕﻪ … ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ با آستینم پاکش میکنم ﺍﻣﻨﯿﺘﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮﻩ !!








       نظرات
بیستم دی 97
مهدی


نعره هیچ شیری خانه چوبی مرا خراب نمی کند،




من از سکوت موریانه ها می ترسم








       نظرات
چهارم آبان 97
مهدی


( کل صفحات : 102 )    1   2   3   4   5   6   7   ...